
شاید اگر غزاله علیزاده ( GHAZALEH ALIZADEH )همچنان زنده بود و آن حادثه شوم در اردیبهشت ماه 1375 اتفاق نمی افتاد و بیماری سرطان رهایش می ساخت داستان زندگی او نیز بکلی با آنچه بسیاری تصور می کنند متفاوت بود . زندگینامه ها باید در برگیرنده سیر تحولات اصلی زندگی و همچنین فکری اشخاص باشد . آنچه در بیوگرافی این بانوی ایرانی دیده نمی شود عشق سراسر پاک او نسبت به سرزمین مادریش ایران است . او حتی در سالهای پایانی زندگی خود از ملی سازی صنعت نفت می گوید و به آن می بالد .
غزاله علیزاده به یکی از دوستانش می گوید بعید نیست پس از مرگش او را هم همچون هدایت انسانی بی دین بنامند که از فرط بی دینی و لاقیدی مرده است . و متاسفانه بسیاری از آنانی که حتی به دفاع از او بر می خیزند به درستی نمی دانند او کیست . غزاله علیزاده یک نویسنده سطحی نگر نبود او فوق العاده عمیق و روشن بین بود او روشنفکر و نویسنده ای توانا بود و عشق به سرزمین ابا و اجدادی اش بر کسی پوشیده نبود . او عاشق فردوسی و نیچه بود . دو گفتار کوتاه از زبان او را با هم می خوانیم :
[[ رفتم فرانسه. از وقتی یادم میآید، بیقرار بودهام. مثل آتشی در اجاق یا هیولایی اسیر قفس. میرفتم لب رود «سن»، معمولاً شبها. آرنجها را میگذاشتم روی حفاظ پلها و خیره میشدم به موجها. جاذبهی آب مرا میکشید به سمت پایین. دانشکده را به ظاهر، روی سرم میگذاشتم. شیطنت پشت شیطنت، درگیری با اتباع سفارت، طرفداری از نهضتهای آزادیبخش، سایهی «ساواک»؛ اما از درون جوشش دل، آرامش نمیپذیرفت. احساس غربت، در هر شرایطی تسکینناپذیر بود. چه در سرزمین خودم و چه در آن سوی مرزها.
روزی گورستان «پرلاشز» (Père Lachaise ) را دور میزدم. از کنار بناهای یادبود گرد گرفته و تارعنکبوت بسته میگذشتم، تا به مزار «صادق هدایت» رسیدم. آن وقتها پُر از شمع و گل بود. همان دور و بر، مزار مارسل پروست ( Marcel Proust ) را کشف کردم. تختهسنگی سیاه. به نظر من، ناشناخته و قدر نیافته. سنگ را لمس کردم. «باغ کومبزه و کودکی» «مارسل» را به یاد آوردم، منقلب شدم. برگشتم سر مزار «هدایت» و چند شاخه گل از خرمن گلهای او قرض گرفتم و برای «مارسل پروست» آوردم.
راهنما، توریستها را میچرخاند. برای «پروست» یک جمله گفت: «سال تولد و مرگ و نام کتاب». برگشتم سر آرامگاه «هدایت». معرفی نویسندهی بزرگ ایران، تراژدی بود، شوخی جهان پر از وهم. راهنما برای مسافران توضیح داد: «قبر یک نویسندهی عرب که در فرانسه خودکشی کردهاست». نفرت تسکینناپذیر «هدایت» را به یاد آوردم.
از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونهی سوگهای طنزآمیز زندگی، رسیدهام تا اینجا، به انتظار شوخیهایی که در راه هستند، با بود و نبود انسان ...
«باز سازی ملی شدن صنعت نفت»، روزی که ایران از زیر بار استعمار اقتصادی و فرهنگی انگلستان بیرون آمد و ما صاحب اختیار ثروتهای ملی خود شدیم. پرچمهای انگلیس را پایین آوردند و به جای آنها پرچم ایران را گذاشتند. پیشامدی که در تمام کشورهای جهان سوم، یگانه بود. در برابر این بازسازی، واکنش ما چه خواهد بود؟
مجلس شورای ملی آتش گرفت اما همه از قیمت دلار و طلا حرف زدند، یا به دعوای کوچک محفلی سرگرم شدند. ما طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ گذشتهای نداریم. هر روز متولد میشویم، هر شب میمیریم. تغییر طبیعی است اما تا این حد سر به بیماری میزند.
***
«خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همینقدر هم خوشبختی به خودم ندیدم». ]]
غزاله علیزاده در اوج بلوغ فکری خویش از میان ما رفت . ارد بزرگ ( OROD BOZORG ) متفکر و اندیشمند برجسته می گوید :
[ راهی را که در زندگی برگزیده ایم می تواند برآیند بازخورد کنش دیگران ، با ما باشد . پرسش آن که :
آیا ماخویشتن خویشتنیم ؟
و آیا همواره باید پاسخگوی برخوردهای بد دیگران باشیم ؟
این پرسش ها را که پاسخ گفتیم ! آزادی در ما بارور می شود .
وپس از آن ، آرمانی بزرگ همچون عشق به میهن در چشمه وجودمان جاری می گردد . ]
غزاله علیزاده ۲۷ بهمن ۱۳۲۵ در مشهد زاده شد . در مدرسه گاه با بازیگوشیها و شجاعتهایش دیگران را نگران میکرد اما شاگرد زرنگی نیز بود. از جوانی به گیاهخواری روی آورد. به خواست مادرش در رشته حقوق وارد دانشگاه تهران شد و با مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران، برای تحصیل در رشتهٔ فلسفه و سینما در دانشگاه سوربن به فرانسه رفت. در واقع ابتدا برای دکترای حقوق به پاریس رفت ولی با زحمت زیاد رشتهاش را به فلسفه اشراق تغییر داد و قصد داشت پایاننامهاش را درباره مولوی بنویسید، که با مرگ ناگهانی پدرش آن را نیمهکاره رها کرد .

نویسندگی خود را از دههٔ ۱۳۴۰ و با چاپ داستانهای خود در مشهد آغاز کرد . تنها یادگار او و همسرش بیژن الهی ( BIJAN ELAHI ) دختریست به نامه سلمی ( SALMI ELAHI ) که در فرانسه تحصیل می کند .
غزاله علیزاده از بیماری سرطان رنج میبُرد ، او را در ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۷۵ در روستای جواهرده رامسر روستائیان بر درختی حلقآویز دیدند . گفته می شود او خودکشی کرده است و به این شکل داستان زندگی یکی از مهمترین بانوان نویسنده ایرانی پایان می یابد .
تاریخ:دوشنبه، 25 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت ساعت: 4:45 AM
ناصرخسرو قباديانى(481-394 قمرى) از شاعران برجستهى ايران است که با دانشهاى روزگار خود نيز آشنا بود. او طى سفرى هفت ساله از سرزمينهاى گوناگونى ديدن کرد و گزارش آن را در سفرنامهاى به يادگار گذاشت. در مصر با فرقهى اسماعيليه آشنا شد و به خدمت خليفهى فاطمى مصر، المستنصر بالله، رسيد. او براى فراخواندن مردم به مذهب اسماعيلى به خراسان بازگشت، اما مردم آنجا چندان از دعوت او خشنود نبودند. به ناچار در سرزمين کوهستانى يمگان در بدخشان گوشهنشين شد و به سرودن شعر و نگارش کتابهايى در زمينهى باورهاى اسماعيليان پرداخت.
زندگىنامه
ابومعين حميدالدين ناصرخسرو قباديانى مروزى، در سال 394 هجرى در روستاى قباديان مرو، که اکنون در تاجکستان است، ديده به جهان گشود. جوانى را به فراگيرى دانشهاى گوناگون پرداخت و در سايهى هوش سرشار و روح پژوهشگر خويش از دانشهاى دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسى، کيهانشناسى، پزشکى، کانىشناسى، هندسهى اقليدوسى، موسيقى، علوم دينى، نقاشى، سخنورى و ادبيات بهرهها گرفت. خود او در اين باره مىگويد:
به هر نوعى که بشنيدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور
نماند از هيچگون دانش که من زان نکردم استفادت بيش و کمتر
با اين همه، چون ناصرخسرو از خانودهاى برخوردار و ديوانسالار بود، در سالهاى پايانى فرمانروايى سلطان محمود غزنوى به کار ديوانى پرداخت و اين کار را تا 43 سالگى در دربار سلطان مسعود غزنوى و دربار ابوسليمان جغرى بيک داوود بن ميکائيل ادامه داد. پيوستن او به دربار سرآغاز کامجويىها، شرابخوارىها و بىخبرىهاى او بود و گاه براى خشنودى درباريان با گفتههاى هزلآلود خود ديگران را به مسخره مىگرفت. خود او پس از آنکه از آن آلودگىها کناره گرفت، خود را به خاطر آن سخنان بيهوده اين گونه ملامت مىکند:
اندر محال و هزل زبانت دراز بود و اندر زکات دستت و انگشتکان قصير
بر هزل کرده وقف زبان فصيح خويش بر شعر صرف کرده دل و خاطر منير
آن کردى از فساد که گر يادت آيدت رويت سياه گردد و تيره شود ضمير
چشمت هميشه مانده به دست توانگران تا اينت پانذ آرد و آن خز و آن حرير
اما همين که به چهال سالگى پا گذاشت کمکم از کردههاى خود پشيمان شد و سرانجام در پى خوابى شگفت بسيار دگرگون شد. خود او سرگذشت آن دگرگونى را در آغاز سفرنامه چنين نوشته است:
"شبى در خواب ديدم که يکى مرا گفتي: چند خواهى خوردن از اين شراب که خرد از مردم زايل کند. اگر بهوش باشى بهتر است. من جواب گفتم که: حکيمان جز اين چيزى نتوانستند ساخت که اندوه دنيا کم کند. جواب دادي: در بىخودى و بىهوشى راحتى نباشد. حکيم نتوان گفت کسى را که مردم را به بىهوشى رهنمون باشد، بلکه چيزى بايد طلبيد که خرد و هوش را بيفزايد. گفتم که: من اين از کجا آرم؟ گفت: جوينده يابنده باشد. سپس، به سوى قبله اشاره کرد و ديگر سخن نگفت."
هنگاهى که از خواب بيدار شد، آن گفتهها با او بود و بر او اثرى ژرف گذاشت و با خود گفت:" از خواب دوشين بيدار شدم، اکنون بايد که از خواب چهلساله نيز بيدار شوم." و چنين انديشيد که همهى کردار خود را دگرگون کند و از آنجا که در خواب او را به سوى قبله نشان داده بودند، بر آن شد که سفرى به مکه داشته باشد و آيينهاى حج را به جا آورد. او سفر خود را در سال 437 هجرى از مرو و با همراهى برادرش ابوسعيد و يک غلام هندى آغاز کرد. او از بخشهاى شمالى ايران به سوريه و آسياى صغير و سپس فلسطين، مکه، مصر و بار ديگر مکه و مدينه رفت و پس از زيارت خانهى خدا از بخشهاى جنوبى ايران به وطن بازگشت و راهى بلخ شد. پيامد آن سفر هفت ساله و سه هزار فرسنگى براى او دگرگونى فکرى و براى ما سفرنامهى ناصرخسرو است.
ماندگارى سه سالهى ناصرخسرو در مصر باعث آشنايى او با پيروان فرقهى اسماعيليه و پذيرش روش و آيين آنان شد. پيروان آن آيين بر اين باور بودند که امامت پس از امام جعفر صادق(ع) به يکى از فرزندان ايشان به نام محمد بن اسماعيل رسيد که همچنان زنده است و پنهانى زندگى مىکند. از آنجا که پيروان اسماعيل به خردورزى اهميت زيادى مىدانند، ناصرخسرو به آن فرقه گرايش پيدا کرد و به جايگاهى دست يافت که در مصر به خدمت خليفهى فاطمى مصر، المستنصر بالله ابوتميم معد بن على(487-420 هجرى قمرى) رسيد و از سوى او به عنوان حجت خراسان برگزيده شد.
ناصرخسرو در بازگشت به ايران، که همزمان با آغاز فرمانروايى سلجوقيان بود، در آغاز به بلخ رفت و در آنجا به تبليغ مذهب اسماعيلى پرداخت. چيزى نگذشت که با مخالفتهاى گروه زيادى از مردم آنجا رو به رو شد و بيم آن بود که کشته شود. خود در اين باره مىگويد:
در بلخ ايمناند ز هر شرى مىخوار و دزد و لوطى و زنباره
ور دوستدار آل رسولى تو چون من ز خان و مان شوى آواره
از اين رو، به شهرهاى ديگر خراسان و برخى شهرهاى مازندران روى آورد و کار تبليغى خود را ادامه داد. به نظر مىرسد در مازندران پيروانى گرد او را گرفتند، با اين همه چندان به او روى خوش نشان ندادند و در هر جا با چوب و سنگ از او پذيرايى کردند. سرانجام به يمگان در بدخشان رفت تا در خلوت آن سرزمين کوهستانى روزگار گذراند و بر تنهايى خود مويه کند و روزگار را به نگارش کتاب بگذراند. بيشتر آثار او طى 15 سال ماندن در همين کوهستان به نگارش درآمدند. او در آن سالها از پشتيبانى على بن اسد بن حارث، که اسماعيلى مذهب بود و ناصرخسرو کتاب جامع الحکمتين خود را به درخواست او نوشته است، برخوردار بود. سرانجام در همان سرزمين به سال 481 قمرى ديده از جهان فروبست.
سالشمار زندگى
394 هجرى قمري: در روستاى قباديان مرو به دنيا آمد.
437 هجرى قمري: سفر خود را به سوى مکه آغاز کرد.
438 هجرى قمري: به بيت المقدس وارد مىشود.
444 هجرى قمري: سفر هفتسالهاش به پايان مىرسد و به بلخ وارد مى شود.
453 هجرى قمري: به دليل تبليغ براى فرقهى اسماعيلى از بلخ رانده مى شود. زاد المسافرين را نيز در همين سال مىنگارد.
462 هجرى قمري: جامع الحکمتين را به نام امير بدخشان، شمسالدين ابوالمعالى على بن اسد حارث، نوشت.
481 هجرى قمري: در يمگان بدخشان از دنيا رفت.
نگارشهاى ناصرخسرو
1. سفرنامه
2. ديوان شعر
3. زادالمسافرين، در اثبات باورهاى پايهاى اسماعيلىها به روش استدلال است.
4. وجه الدين(روى دين)، در تاويلها و باطن عبادتها و فرمانهاى دين به روش اسماعيليان است.
5. سعادت نامه
6. روشنايى نامه(منظوم)
7. خوان اخوان، پيرامون باورهاى دينى اسماعيليان است.
8. شش فصل(روشنايى نامه نثر)
9. گشايش و رهايش
10. عجائب الصنعه
11. جاممع الحکمتين، شرح قصيدهى ابوالهيثم احمد بن حسن جرجانى
12. بستان العقول، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.
13. لسان العالم، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.
14. اختيار الامام و اختيار الايمان، در دست نيست و تنها در جامع الحکمتين از آن نام برده است.
15. رساله الندامه الى زاد القيامه، زندگىنامهى خود نوشت که برخى به او نسبت دادهاند.
شعر ناصرخسرو
شعرهاى ناصرخسرو در سبک خراسانى سروده شده است، سبکى که شاعران بزرگى مانند رودکى، عنصرى و مسعود سعد سلمان به آن شيوه شعر سرودهاند. البته، شعر او روانى و انسجام شعر عنصرى و مسعود سعد سلمان را ندارد، چرا که او بيش از آن که شاعر باشد، انديشمندى است که باورهاى خود را در چهارچوب شعر ريخته است. شايد او را بتوانيم نخستين انديشمندى بدانيم که باورهاى دينى، اجتماعى و سياسى خود را به زبان شعر بيان کرده است.
در ديوان او سواى ستايش بزرگان دين و خليفههاى فاطمى از ستايش ديگران، وصف معشوق و دلبستگىهاى زندگى چيزى نمىبينيم و حتى وصف طبيعت نيز بسيار اندک است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگرى است. گاهى نيز دانشهاى زمان خود از فلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتىهاى آفرينش را در قصيدههاى خود جاى مىدهد تا از اين راه خواننده را به فکر کردن وادارد و باورهاى خود را اثبات کند.
ناصرخسرو شعرهاى خود را در قالب قصيده گفته و از غزل گريزان است. او بارها از غزلسرايان روزگار خود انتقاد کرده است، چرا که بر اين باور بود در زمانى که مفهوم عرفانى عشق از درون تهى مىشود و آنجا که دل و عشق را با سيم و زر معامله مىکنند، چه جاى آن است که عاشق رنج و سختى دورى را تحمل کند:
جز سخن من ز دل عاقلان مشکل و مبهم را نارد زوال
خيره نکردهست دلم را چنين نه غم هجران و نه شوق وصال
نظم نگيرد به دلم در غزل راه نگيرد به دلم در غزال
از چو منى صيد نيابد هوا زشت بود شير، شکار شگال
نيست هوا را به دلم در، مقر نيست مرا نيز به گردش، مجال
او به همان اندازه که ستايش اميران و فرمانروايان را نادرست مىداند، غزلسرايى براى معشوقان و دلبران را نيز بيهوده مىداند. بىگمان او شيفتهى خردورزى است و شعرى را مىپسندد که شنونده را به فکر کردن وادارد. از اين روست که چنين مىگويد:
اگر شاعرى را تو پيشه گرفتى يکى نيز بگرفت خنياگرى را
تو برپايى آنجا که مطرب نشيند سزد گر ببرى زبان جرى را
صفت چند گويى به شمشاد و لاله رخ چون مه و زلفک عنبرى را
به علم و به گوهر کنى مدحت آن را که مايهست مر جهل و بد گوهرى را
به نظم اندر آرى دروغى طمع را دروغست سرمايه مر کافرى را
پسندهست با زهد عمار و بوذر کند مدح محمود مر عنصرى را
من آنم که در پاى خوکان نريزم مر اين قيمتى در لفظ درى را
او ستايش را ويژهى خداوند، پيامبران و امامان مىداند و در اين راه شعرهايى نکو سروده است. او در قصيدهاى نام همهى پيامبرانى را که در قرآن آمده است، مىآورد و از رويارويى آنان به فرمانروايان ستمگر سخن مىگويد. در قصيدهاى ديگر از عشق خود به قرآن و پيامبر اسلام چنين مىگويد:
گزينم قرآنست و دين محمد همين بود ازيرا گزين محمد
يقينم که من هر دوان را بورزم يقينم شود چون يقين محمد
کليد بهشت و دليل نعيم حصار حصين چيست؟ دين محمد
ناصرخسرو بر اين باور است که جوانمردى و بزرگى را پس از پيامبر اکرم(ص) تنها بايد از على و فرزندانش آموخت:
يافت احمد به چهل سال مکانى که نيافت به نود سال براهيم از آن عرش عشير
على آن يافت ز تشريف که زو روز غدير شد چو خورشيد درخشنده در آفاق شهير
گر به نزد تو به پيرىست بزرگى، سوى من جز على نيست بنايت نه حکيم و نه کبير
با اين همه ناصرخسرو شعرهايى در ستايش المستنصر بالله، خليفهى فاطمى، دارد که از نقطه ضعفهاى او به شمار مىآيد. ناصرخسرو او را جانشين پيامبر معرفى مىکند و مىگويد:
ميراث رسول است به فرزندش از او علم زين قول که او گفت شما جمله کجاييد
فرزند رسول است، خداوند حکيمان امروز شما بىخردان و ضعفاييد
از ديگر ويژگىهاى شعرهاى ناصر خسرو، فراخواندن مردم به خودشناسى است که در کتاب روشنايى نامه بسيار به آن پرداخته است. او خودشناسى را نخستين گام در راه شناخت جهان هستى مىداند و مىگويد:
بدان خود را که گر خود را بدانى ز خود هم نيک و هم بد را بدانى
شناساى وجود خويشتن شو پس آنگه سرفراز انجمن شو
چو خود دانى همه دانسته باشى چو دانستى ز هر بد رسته باشى
ندانى قدر خود زيرا چنينى خدا بينى اگر خود را ببينى
تفکر کن ببين تا از کجايى درين زندان چنين بهر چرايى
ناصرخسرو بنياد جهان را بر عدل مىداند و بر اين باور است که با خردورزى مىتوان داد را از ستم باز شناخت:
راست آن است ره دين که پسند خرد است که خرد اهل زمين را ز خداوند عطاست
عدل بنياد جهان است بينديش که عدل جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست
او بر ستمکاران مىتازد و آنان را از گرگ درنده بدتر مىداند:
گرگ درنده گرچه کشتنى است بهتر از مردم ستمکار است
از بد گرگ رستن آسان است وز ستمکار سخت دشوار است
سپس همگان را اين گونه از ستمکارى باز مىدارد:
چون تيغ به دست آرى مردم نتوان کشت نزديک خدواند بدى نيست فرامشت
اين تيغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبيد است به چرخشت
عيسى به رهى ديد يکى کشته فتاده حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا که که را کشتى تا کشته شدى زار تا با ز کجا کشته شود آن که تو را کشت
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت
او مردمان را از همکارى با ستمگران و مردمان پست نيز باز مىدارد:
مکن با ناکسان زنهار يارى مکن با جان خود زنهار خوارى
بپرهيز اى برادر از لئيمان بنا کن خانه در کوى حکيمان
و اين گونه بر دانشمندانى که دانش خود را در راه پايدارى حکومت خودکامگان به کار مىگيرند، مىتازد:
علما را که همى علم فروشند ببين به ربايش چو عقاب و به حريصى چو گراز
هر يکى همچو نهنگى و ز بس جهل و طمع دهن علم فراز و دهن رشوت باز
کوتاه سخت آن که ناصرخسرو در شعرهاى خود مردم را به خردورزى فرامىخواند و از ستمکارى و يارى رساندن به ستمکاران باز مىدارد. او از مردم مىخواهد راه پيامبر و اهل بيت او را بپيمايند که سرچشمهى دانش و آگاهى و چراغ راه آدمى هستند. او خود در اين راه گام بر مىداشته و در اين راه سختىهاى فراوانى را به جان چشيده است. او نمونهى آدمهايى است که در راه باورهاى خود از سختىها نمىهراسند و مىکوشند مردمان را نيز به راه درست رهنمون باشند.
سفرنامهى ناصرخسرو
سفرنامهى ناصرخسرو گزارشى از يک سفر هفت ساله است که در ششم جمادى الاخر سال 437 قمرى(اول فروردين 415 يزگردى) از مرو آغاز شد و در جماددى الاخر سال 444 قمرى(اول فروردين 416 يزگردى) با بازگشت به بلخ پايان پذيرفت. او از مرو به سرخس، نيشابور، جوين، بسطام، دامغان، سمنان، رى، قوهه و قزوين مىرود و از راه بيل، قپان، خرزويل و خندان به شميران مىرسد. از آنجا به سراب و سعيدآباد مىرود و به تبريز مى رسد. سپس از راه مرند، خوى، برکرى، وان، وسطان، اخلاط، بطليس، قلعهى قف انظر، جايگاه مسجد اويس قرنى، ارزن، ميافارقين، به آمد در ديار بکر(در ترکيهى امروزى) وارد مىشود. از آنجا با گذشتن از شهرهاى شام(سوريه) از جمله حلب به بيروت، صيدا، صور و عکا(در لبنان امروزى) مىرود. سپس از راه حيفا به بيت المقدس مىرسد.
ناصرخسرو از قدس به مکه و مدينه مىرود و از راه شام به قدس باز مىگردد و راه مصر را در پيش مىگيرد. او از قاهره، اسکندريه و قيروان بازديد مىکند و از راه دريا به زيارت مکه و مدينه مىرود. سپس از همان راه باز مىگردد و از راه آبى نيل با کشتى به اسيوط، اخيم، قوص و آسوان(در مصر) مىرود. او از برخى شهرهاى سودان بازديد مىکند و از راه درياى سرخ به جده و مکه مىرود و شش ماه را در کنار خانهى خدا مىماند. از مکه به سوى لحاسا و سپس بصره مىرود و به عبادان(آبادان) مىرسد. آنگاه به بندر مهروبان مىرود و از آنجا به ارجان(در نزديکى بهبهان) مىرسد و به لردغان، خانلنجان و اصفهان وارد مىشود. سپس از نايين، طبس، قاين مىگذرد تا در پايان سفر به بلخ برسد.
دستاورد اين سفر هفت سالهى سههزار فرسنگ براى ناصرخسرو رشد فکرى و براى ما ياداشتهاى ارزندهاى است که او از ديدهها و شنيدههاى روزانهاش برداشته است. ياداشت هاى او بسيار روشن، دقيق، به دور از گزافهگويى و عبارتپردازى است که آنها را پس از بازگشت به خوبى تنظيم کرده و به صورت کتابى درآورده است. با خواندن اين سفرنامه با دنياى اسلام در نيمهى نخست سدهى پنجم هجرى آشنا مىشويم و از آداب و فرهنگ مردمان و شکوفايى شهرهاى اسلامى در آن زمان آگاه مىشويم.
سرزمينهايى که ناصرخسرو از آنها گذشته، بخشى زير نفوذ سلجوقيان بوده است و بخشى را فرمانروايان محلى اداره مىکردند. بر مصر و شام و حجاز نيز خليفههاى فاطمى فرمان مىراندند. اما توصيف اين سرزمينها در سفرنامهى ناصرخسرو چندان متفاوت نيست و در همه جا از آبادىها و ويرانىها يکسان سخن گفته است. او در همه جا از امنيت و آرامش شهرها ستايش مىکند، اما از ناآرامى راههاى فارس و تاخت و تاز عربها در ميان مکه و مدينه نيز مىگويد.
ناصرخسرو ديدهها و شنيدههاى خود را بهخوبى بازگو کرده است و به نقاشى مىماند که ديده هاى خود را به رنگ واژگان به تصوير کشيده است. هر بخش از سفرنامهى او که به توصيف يک جايگاه جغرافيايى مربوط است، به عکسى مىماند که عکاسى هنرمند از آن جايگاه گرفته است. براى نمونه به وصفى که او از شهر اصفهان نوشته است، توجه کنيد:
" شهرى است بر هامون نهاده، آب و هوايى خوش دارد و هر جا که ده گز چاه فرو برند، آبى سرد و خوش بيرون آيد. و شهر ديوارى حصين دارد و دروازهها و جنگگاهها ساخته و بر همه بارو و کنگره ساخته. و در شهر جوىهاى آب روان و بناهاى نيکو و مرتفع. و در ميان شهر مسجد آدينه بزرگ و نيکو. و باروى شهر را گفتند سه فرسنگ و نيم است و اندرون شهر همه آبادان، که هيچ از وى خراب نديدم، و بازارهاى بسيار، و بازارى ديدم از آن صرافان که اندر او دويست مرد صراف بود و هر بازارى را دربندى و دروازهاى و همهى محلهها و کوچهها را همچنين دربندها و دروازههاى محکم و کاروانسراهاى پاکيزه بود. و کوچهاى بود که آن را کوطراز مىگفتند و در آن کوچه پنجاه کاروانسراى نيکو و در هر يک بياعان و حجرهداران بسيار نشسته. و اين کاروان که ما با ايشان همراه بوديم يک هزار و سىصد خروار بار داشتند که در آن شهر رفتيم، هيچ بازديد نيامد که چگونه فرود آمدند که هيچ جا تنگى نبود و تعذر مقام و علوفه."
از نوشتههاى ناصرخسرو بهخوبى مىتوان به وضعيت کشاورزى، نوع محصولها، چگونگى آبيارى، صنعت، دانشمندان و بزرگان، استحکامات، چگونگى ادارهى شهر، ساختمانهاى مهم، زيارتگاهها، روابط بازرگانى، آيينها و باورهاى مردمان، روىدادهاى مهم تاريخى و بسيارى از ويژگىهاى مردمان و سرزمينهاى اسلام در آن دوران پى برد. در ادامه به نمونههايى اشاره مى شود:
1. بانکدارى
پيرامون صرافى و چگونگى داد و ستد مردم بصره چنين نوشته است:"و حال بازار آنجا، چنان بود که آن کسى را که چيزى بود به صراف دادى و از صراف خط بستدى و هرچه بايستى بخريدى و بهاى آن را به صراف حواله کردى و چندان که در آن شهر بودى، بيرون از خط صراف چيزى ندادي." و خود او نوشته است که در آن زمان،" امير بصره پسر باکاليجار ديلمى، ملک پارس، بود. وزيرش مردى پارسى بود و او را ابونصر شهمردان مىگفتند." همچنين نوشته است که در اصفهان در زمان پادشاهان سلجوقى بازارى به نام بازار صرافان وجود داشت که 200 مرد صراف در آن به کار صرافى مىپرداختند.
2. فانوس دريايى
هنگام دور شدن از جزيرهى آبادان چيزى مانند گنجشک را در ميان دريا مىبيند و پس از اين که اندکى نزديکتر مىشود آن را بزرگتر مىبيند و مىپرسد:" آن چه چيز است" و پاسخ مىشنود:"خشاب" و سپس اين گونه به توصيف آن مىپردازد:" چهار چوب است عظيم از ساروج، چون هيبت منجنيق نهادهاند. مربع، که قاعدهى آن فراخ باشد و سر آن تنگ و علو آن از روى آب چهل گز باشد و بر سر آن سفالها و سنگها نهاده، پس از آن که آن را به چوب به هم بسته و بر مثال ثقفى کرده و بر سر آن چهارطاق ساخته که ديدبان بر آنجا شود. و اين خشاب را بعضى مىگويند بازرگانى بزرگ ساخته است و بعضى گفتند که پادشاهى ساخته است. و غرض از آن دو چيز بوده است: يکى آن که در آن حدود که آن است، خاکى گيرنده است و دريا تنگ، چنان که اگر کشتى بزرگ به آنجا رسد بر زمين نشيند و کس نتواند خلاص کردن. دوم آن که جهت عالم بدانند و اگر دزدى باشد ببينند و احتياط کنند و به شب آنجا چراغ سوزند، در آبگينه، چنانکه باد بر آن نتواند زد و مردم از دور بينند و احتياط کنند و کشتى از آنجا بگردانند."
3. آرامشگاه بين راهى
هنگان سفر از اصفهان به نايين از ايمن بودن راه و آرامشگاههايى که بين راه ساخته بودند سخن مىگويد: "و در اين بيابان به هر دو فرسنگ گنبدکها ساختهاند و مصانع که آب باران در آنجا جمع شود. به مواضعى که شورستان نباشد ساختهاند. و اين گنبدکها به سبب آن است تا مردم راه را گم نکنند و نيز به گرما و سرما لحظهاى در آنجا آسايشى کنند."
4. آينهى سوزاننده
هنگام بازديد از اسکندريه مىگويد:" و بر آن مناره آينهاى حراقه ساخته بودند که هر کشتى روميان که از استنبول بيامدى چون به مقابلهى آن رسيدى، آتشى از آن آينه در کشتى افتادى و بسوختي. و روميان بسيار جد و جهد کردند و حيلتها نمودند و کس فرستادند و آن آيينه بشکستند."
5. دولاب
در جاى جاى سفر خود در شهرهاى گوناگون با کاريز، آب انبار و دولاب رو به رو مىشود و پيرامون دولابى در مصر مىگويد:" و چون از دور شهر مصر را نگاه کنند پندارند کوهى است و خانههايى هست که چهارده طبقه از بالاى يکديگر است و خانههايى هفت طبقه. و از ثقات شنيدم که شخصى بر بام هفت طبقه باغچهاى کرده بود و گوسالهاى آنجا برده و پرورده تا بزرگ شده بود. و آنجا دولابى ساخته که اين گاو مىگردانيد و آب از چاه بر مىکشيد و بر آن بام درختهاى نارنج و ترنج و موز و غيره کشته و همه دربار آمده و گل و سپرغمها همه نوع کشته."
6. کاغذسازى
در گزارش از شهر طرابلس مىگويد:"و آنجا کاغذ نکو سازند مثل کاغذ سمرقندى، بل بهتر." که هم از پيشرفت کاغذسازى در آن شهر و هم از کيفيت کاغذ سمرقندى حکايت دارد که کيفيت کاغذهاى ديگر را با آن مىسنجيدند.
7. نشانههاى راهنمايى
هنگام رفتن از شهر اخلاط مىگويد:"بيستم جمادى الاول از آنجا برفتيم، به رباطى رسيديم. برف و سرمايى عظيم بود. و در صحرايى، در پيش شهر، مقدارى راه، چوبى به زمين فرو برده بودند تا مردم روز برف و دمه بر هنجار آن چوب بروند."
8. پوشاک رنگ به رنگ
در مورد پارچههاى رنگ به رنگ(بوقلمون)، که در جزيرهى تنيس مىبافتند، مىگويد:" و بدين شهر تنيس بوقلمون بافند که در همه عالم جاى ديگر نباشد، آن جامهاى رنگين است که به هر وقتى از روز به لونى ديگر نمايد. و به مغرب و مشرق آن جامه از تنيس برند. و شنديم که سلطان روم کسى فرستاده بود و از سلطان مصر درخواسته بود که صد شهر از ملک وى بستاند و تنيس به وى دهد."
9. بيمهى بهداشت
در توصيف بيمارستان بيت المقدس مىگويد:"و بيت المقدس را بيمارستانى نيک است و وقف بسيار دارد و خلق بسيار را دارو و شربت دهند و طبيبان باشند که از وقف مرسوم ستانند." اين گونه وقفها،که مىتوان آن را گونهاى بيمهى بهداشت دانست، در ديگر سرزمينهاى اسلامى نيز رواج داشته است.
10. کبريت و نشادر
هنگام گذشتن از آمل به رى مىگويد: و ميان رى و آمل کوه دماوند است مانند گنبدى و آن را لواسان گويند. و گويند بر سر آن چاهى است که نوشادر از آنجا حاصل شود و گويند کبريت نيز. و مردم پوست گاو ببرند و پر نوشادر کنند و از سر کوه بغلطانند که به راه نتوان فرود آوردن."
از سفرنامهى ناصرخسرو دو نسخهى خطى وجود دارد که هر دو در فرانسه نگهدارى مى شود. نخستينبار شفر، خاورشناس فرانسوى، به سال 1298 قمرى به چاپ سفرنامه با ترجمهى فرانسوى پرداخت و سپس چاپ سنگى از آن کتاب در بمبئى هند انجام شد. بار سوم، سفرنامه در تهران همراه با ديوان ناصرخسرو به کوشش زين العابدين الشريف الصفوى بن فتحعلى بن عبدالکريم الخوى به سال 1312 قمرى به چاپ سنگى رسيد و در همان سال چاپ ديگرى از سوى همان شخص به بازار آمد. چاپ پنجم اين کتاب در چاپخانهى کاويانى برلين به کوشش غنىزاده همراه با دو مثنوى روشنايىنامه و سعادتنامه به سال 1340 قمرى به چاپ رسيد. اما شناخته شدهترين چاپ اين کتاب را دکتر محمد دبيرسياقى به سال 1335 خورشيدى به سرمايهى انتشارات زوار به بازار فرستاد. چاپهاى ديگرى از اين اثر نيز به بازار آمده است.
ناصرخسرو در نگاه انديشمندان
ناصرخسرو هر چند در روزگار خود بىمهرى فراوانى ديد، اما اکنون در ميان انديشمندان جايگاه ويژهاى پيدا کرده است. آندرى يوگينويچ برتلس، پژوهشگر روسى، دربارهى توجه به شعر او مىگويد:" شعرهاى اخلاقى و پندآموز او در برنامهى درسى ايران و تاجيکستان گنجانده شده و مطبوعات ايران به آثار و نوشتههاى ناصر علاقهى فراوان نشان مىدهند. شعرها و کتابهاى او روز به روز در شرق و غرب توجه بيشترى را به خود جلب مىکند و ضرورت پژوهش و مطالعهى آثار وى هر روز آشکارتر مىشود."
آربرى دربارهى روح آزادگى ناصرخسرو مىگويد:"پيشينيان ناصرخسرو در مدح شاهان و شاهزادگان قصيده سرايىها مىکردند ولى موضوعهاى ناصرخسرو تنها به ذکر توحيد و عظمت الهى و اهميت دين و کسب پرهيزگارى و تقوى و پاکدامنى و عفت و فضيلت و خوى نيک و تعريف از علم منتهى مىشود. علامه قزوينى نيز او را شاعرى بلندمرتبه و سترگ و اخلاقى مىشمارد و سراسر آثارش را نفيس و پرمايه و معنوى مىداند."
دکتر ذبيح الله صفا، پژوهشگر ادبيات ايران، پيرامون ويژگىهاى شعر ناصرخسرو مىگويد:"ناصرخسرو بىگمان يکى از شاعران بسيار توانا و سخنآور فارسى است. او به آنچه ديگر شاعران را مجذوب مىکند، يعنى به مظاهر زيبايى و جمال و به جنبههاى دلفريب محيط و اشخاص توجهى ندارد و نظر او بيشتر به حقايق و مبانى و باورهاى دينى است. به همين خاطر حتى توصيفهاى طبيعى را هم براى ورود در مبحثهاى عقلى و مذهبى به کار مىبرد. با اين همه، نبايد از توانايى فراوان ناصرخسرو در توصيف و بيان ويژگىهاى طبيعت غافل بود. توصيفهايى که او از فصلها و شب و آسمان و ستارگان کرده در ميان شعرهاى شاعران فارسى کمياب است."
دکتر عبدالحسين زرينکوب پيرامون نيرومندى سخنان ناصرخسرو و شجاعت او در در خردهگيرى بر ستمگران زمان خود چنين مىگويد:"سخنانش قوت و عظمت بىمانند داشت. مثل سيل گران از بالا به پايين مىغلتيد و روان مىشد. با قوت و صلابت سخن مىگفت و خواننده در برابر او خود را چون مردى مىديد که زير نگاه غول بلندبالايى باشد. نگاه غول خشمآلود نه بدخواه. اين غول خشمآلود خوش قلب، هنوز در ديوان او جلوه دارد که با لحنى از خشم آکنده سخن مىگويد و او را بر اين مردم سادهلوح نادان که دستخوش هوسهاى خويش و دستکش اغراض حاکمان فاسد و رشوهخوار هستند، خشمگين مىدارد، خروش سخت بر مىدارد."
دکتر غلامحسين يوسفى نيز توصيفى اين چنين از ناصرخسرو و شعر او دارد و مىگويد:" شعر ناصرخسرو از نظر محتوا و صورت، واژگان و آهنگ و اوج و فرود و شتاب و درنگ همان ساخت انديشهى اوست در قالب وزن و کلمات. همان قيافهى هميشه جدى و مصمم و تا حدى عبوس و فارغ از هر نوع شوخطبعى و شادىدوستى که به عوان داعى و حجت به خود گرفته در شهرش نيز بازتاب دارد. شهر ناصرخسرو هم از نظر درون مايه و مضمون مقاوم و تسليم ناپذير است، هم از نظر لفظ و آهنگ. به پارهاى آهن سرخشدهاى مىماند که از زير ضربههاى پتک آهنگرى زورمند بر سندان بر مىجهد، شراره است و شرارهافکن. و اين همه بازتابى است از روح آزرده و نستوه ناصر خسرو."
دکتر مهدى محقق پيرامون ويژگىهاى اخلاقى ناصرخسرو مىگويد:" يگانه خوى نيک و صفت برجستهى او که او را از ديگر شاعران ممتاز مىسازد، اين است که دانش و ادب خود را دستاويز لذت دنيوى قرار نداده و هرگز به مدح و ستايش خداوندان زر و زور نپرداخته و ديوان او مجموعهاى از پند و اندرز، حکم و امثال و در عين حال درسهايى از اصول انسانيت و قواعد بشريت است. او زشتکارىهاى اجتماع خودد را به خوبى درک کرده و يک تنه زبان به اعتراض و خردهگويى گشود. ناصرخسرو به اصطلاح امروز جنگ سرد را در پيش گرفت و با موعظه و نصيحت و بدگويى از اميران و دستنشاندگان آنها و بر ملا کردن زشتکارىهاى اميران و فقيهان زمان خود کاخ روحانيت و معنويت آنان را بىپايه جلوه مىداد. او شاعرانى که شعر خود را وقف ستايشگرى کرده بودند و همچنين فقيهانى که با گرفتن بهرهى خود با ديدهى تجويز به کارهاى زشت قدرتمندان مىنگريستند، مورد نکوهش و طعن قرار مىدهد."
دکتر محمدعلى اسلامى ندوشن نيز پيرامون پيوند ادب و سياست در شعر ناصرخسرو مىگويد:"هيچ شاعرى در زبان فارسى از حکومتى با آن همه تلخى حرف نزده است که ناصرخسرو از سلجوقيان. عزنوىها را هم البته قبول ندارد. با حسرت از دوران سامانى ياد مىکند که به فرهنگ و ايرانيت ارادت داشتند. وى يک شاعر به تمام معنا سياسى است. هر حرفى مىزند، يک منظور اجتماعى در پشت آن نهان دارد."
دکتر محمد دبير سياقى در مقدمهاى که براى سفرنامه ى ناصرخسرو نوشته است، توانمندىها او را چنين شرح مىدهد:"مسافرى که نامش ناصرخسرو است و علوم متداول زمان را با ژرفى آموخته است و در خاندانى ديوانى، گوشش به بسيار تعابير و اصطلاحات و فنون دبيرى و ترسل آشناست و خود به فضل و ادب شهرتى گرفته است و بر روابط مردم اجتماع از هر دست بينايى دارد و از زبانى گشاده برخوردار است و شنيدهها و ديدهها را مىتواند خوب بازگو کند و مطالب را نيک بپرورد و در قالب عبارات بريزد."
دکتر نادر وزينپور نيز در مقدمهاى که براى سفرنامهى ناصرخسرو نوشته است بر راستى و درستى گزارشنويسى ناصرخسرو اشاره مىکند و مىگويد:"مبالغه در ذکر وقايع، سخن نابجا و سخيف و مغرضانه به هيچ وجه در کتاب وجود ندارد و از خرافات و افسانهسرايى هرگز مايه نگرفته است، زيرا ناصرخسرو واقع بين، هرگز از عقايد پوسيده و افکار بىپايهى عوام الناس پيروى نمىکند."
تاریخ:سه شنبه، 23 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش ساعت: 12:51 AM

ارد بزرگ نام آشنایی ست برای آنانکه اهل اندیشه هستند و به چون چرای هستی گرفتار و پرسشگر . در تعریفی مختصر از زندگی او می توان چنین گفت هر چند اجدادش در شهر شیروان زیسته اند و از طرف مادری به ایل قشقای شیراز مرتبط است اما خود او در شهر مشهد پا به هستی گذارده ، خاندان پدری و مادریش همه از بزرگان دیار خویش و بخاطر مردمداری و حسن سلوک مورد احترام همگان بوده اند .
ابعاد اجتماعی و شخصیت ارد بزرگ وجوه مختلفی دارد بخشی مربوط به نظریات او که شامل دو نظریه معروفش یعنی قاره کهن و کهکشان بزرگ اندیشه می گردد .

محدوده قاره کهن را که شامل بیست کشور می باشد را در نقشه می بینید
همانند جبران خلیل جبران و یا فردریش نیچه رابطه ای خاص با عالم هنر دارد . با نقل بخش پایانی کتاب برانگیختگان اثر آقای جعفر معروفی به این گفتار کوتاه در مورد ارد بزرگ پایان می دهم :
وجه دیگر و شاید اصلی ارد بزرگ مربوط به شیوه سخنوری و نوع ادبیاتی ست که برای انتقال آموزه ها و اندیشه هایش بکار می برد . بارزترین نمونه آن را در کتاب آرمان نامه ( پر خواننده ترین کتاب حال حاضر ایران ) که به همت آقای امیر همدانی از سخنان قصار ارد بزرگ فراهم شده است می بینیم . استقبال همگانی از سخنان و جملات قصار ارد بزرگ به حدی است که حتی بسیاری از نویسندگان و اهل قلم در کشورهای فارسی زبان در نوشته ها و مقالات خویش از آن ها بهره می برند .
وجه دیگر ارد بزرگ که برای بسیاری جالب است در دوستان اوست ، دوستانی نظیر احمد شاه مسعود ، که در مورد آن بسیار نگاشته اند . عده ایی بر این اعتقادند تاکید احمد شاه مسعود در سالهای پایانی حیاتش بر اصول ملی و همگرایی منطقه ایی بیشتر برآیند ارتباطش با ارد بزرگ بوده است . همگرایی منطقه ایی مهمترین نکته ایی است که در نظریه قاره کهن ارد بزرگ بر آن پای فشرده شده است .
ارد بزرگ دارای وجه دیگری هم هست که تا کنون کمتر به آن پرداخته شده و آن اینکه ، او یک طراح و نقاش بسیار زبر دست هم هست .

(( گفتار پایانی خود را به آرمان این سه برانگیخته [فریدریش نیچه ، ارد بزرگ و جبران خلیل جبران] اختصاص داده ام برای شناخت بهتر آرمانی که این اندیشمندان بر دوش داشته اند لازم است به نوع و شیوه آغازین انتشار فر آنها اشاره شود و حال سخنان فریدریش نیچه نیچه در چنین گفت زرتشت :
زمانی که زردشت (زردشت نیچه نمایانگر شخصیت آرمانی اوست و ربطی به زردشت ایرانی ندارد) سی ساله بود ، زادگاه و دریاچه ی زادگاهش را ترک کرد و به کوهستانها رفت . در آنجا از جان خویش سر خوش گشت و ده سال از این شادی نفرسود . ولی سرانجام دلش دگرگون شد و بامداد پگاهی با طلوع صبح برخاست و رو در روی خورشید ایستاد و چنین گفت :
" تو ای ستاره ی بزرگ ! نیک بختی تو را چه می بود اگر نبودند کسانی که تو برایشان بتابی . تو ده سال بر سر من طالع شدی ، و اگر من و عقاب و مارم نمی بودیم از تابش خود و این سفر می فرسودی . لیکن ما هر بامدادی در انتظارت بودیم ، از سرشاریت بهره می بردیم و بر تو درود می گفتیم . اکنون بنگر ! من از لبریزی دانش خویش به تنگ آمده ام ، همچون زنبوری که عسل بسیار گرد آورده است ، نیازمند دستهایی هستم که برای گرفتن آن به سویم دراز شود . بر آنم که آنرا ببخشم و بپراکنم ، تا بار دیگر خردمندان از ابلهی و بینوایان از توانگری خویش در میانه ی آدمیان شاد شوند . پس باید به دشت فرود آیم ، همچنانکه تو هر شامگاه چنین می کنی ، آنگاه که در پس دریا پنهان می شوی و با نور خویش " جهان زیرین " را نیز روشن می داری .
ای ستاره ی سر شار ! چون تو من باید بروم ، چنانکه آدمیان را چنین سخنی است ، و اکنون می خواهم به سوی ایشان فرود آیم . پس مرا خجستگی بخش ، ای چشم آرام که می توانی بی شرار رشک حتی بزرگترین خوشبختی ها را نظاره کنی . جامی را که می خواهد از سرشاری لبریز شود برکت ده تا شاید قطره های زرین از آن جاری گردد و روشنایی شادی تو را بر سراسر جهان فرو بارد . بنگر این جام را که بر آن است باز تهی گردد ، زردشت را که باز بر آن است ، آدمی شود !
و بدین سان فرود آمدن زردشت آغاز شد ."
و حال سخنان جبران خلیل جبران در کتاب پیامبر :" آن برگزیده محبوب ، که سحرگاهی روشن بود به روزگار خویش ، دوازده سال به شهر اورفالیز در انتظار بود تا کشتی رفته باز آید و او را به جزیره ی زادگاهش باز برد .
و در سال دوازدهم ، و در روز هفتم از ماه ایلول ، ماه درو ، فارغ از دیوارهای شهر ، تپه را به فراز آمد و جانب دریا نگریست ، و کشتی را دید که در مه و ابهام می آمد .
آنگاه دروازه های قلبش به کمال باز گشود و شادمانیش از پهنه ی دریاها گذشت . پس چشمهای خود را فرو بست و در سکوت روح خویش به نیایش نشست .
لیکن تپه را چون به زیر آمد ، غربت اندوهی غریب در جانش گرفت و به دل اندیشه کرد :
چگونه خواهم رفت ، آسوده و آرام ، بی سودای دردی و بی سوز داغی ؟ زنهار که من این شهر را وداع نگویم مگر با جراحتی به ژرفای روان و زخمی به اعماق جان .
چه دیر پاییدند روزهای درد ، در حصار این دیوارها ، و چه سخت گذشتند لحظه های تنهایی در بلندای این همه شب . و کجاست آنکه تنهایی و درد خود ترک گوید و داغ حسرتی به دل نبرد ؟
چه فراوان که اجزا، روح خویش در این معبرها پراکندم ، و چه بسیار فرزندان آرزوهایم که برهنه در دامن این تپه راه پیمودند و سرگردان بودند . و از این همه یارای گسستنم چگونه باشد ، فارغ از بار و آسوده از درد ؟
این نه جامه ای ست که اینک از تن بدر کنم ، این پوست است که با دستهای خویش می درم .
و باز این نه اندیشهای ست که پشت سر گذارمش ، این خود دلی است حلاوت یافته از گرسنگیها و تشنگیها .
اما درنگ نیز نتوانم .
دریا که آغوش دعوت بر همه چیزی باز گشاید ، اینک مرا به خود خوانده است و من ناگزیرم از عزیمت .
و هر آینه بمانم ، آن زمان که ساعتها و لحظه هایم به شعله می سوزند در سیاهی شب ، من بلور می شوم ، و به این خاک گره می خورم .
ولی در رفتار ، شادمانی توشه کنم ، آنقدر که در این دیار یافت تواند شد ... اما این چگونه باشد ؟
...
همچنان که می رفت مردان و زنانی را دید که مزارع و تاکستانهای خود رها کرده اند و شتابان به سوی دروازه های شهر هجوم می آورند .
و صدایشان می شنید که نام وی می خواندند و باز آمدن کشتی او را به هم خبر می دادند به فریاد ، از کشتزاری به کشتزاری دیگر .
...
آه که قلب من آیا درختی تواند بود خمیده قامت از بار میوه هایی که از شاخه بچینم و در دستهاشان گذارم؟
و آیا شور من آن چشمه ی جوشان تواند شد که جامهاشان لبریز کنم؟
...
و اگر براستی این ساعتی ست که مشعل می باید گرفت ، مرا نه آتشی است که در آن شعله می بایدم کشید .
...
ندا در داد... " .
تا کنون در سخن نیچه و جبران به یک عنصر مشترک رسیدیم و آن تمایل " فرا انسان " نیچه و " برگزیده " جبران برای بخشش از داشته ها است ... هر دوی آنها آرمان و اندیشه ای برای آیندگان بر دوش دارند .
برای جاودانه شدن این اندیشه هر یک به داستانی زیبا پناه برده اند و پیرامون خود را به چهارچوبی رویایی آراسته اند تا بتوانند در این پهنه آرمان های خویش را بارور و به تکامل رسانند اما اُرد هیچ گاه تن به داستان پردازی نداده است . خواسته های فکری اش شبیه نیچه و جبران است اما زخمه کلام او در قلاف داستان نیست بلکه آشکارتر است و بدین خاطر گاه نیاز به تعمق و تخیل بیشتری دارد .
بدین خاطر در این جا تنها اشاره می کنم به آرمان مرد کهن ارد بزرگ در کتاب برآیند :
ارد بزرگ برای پیام آوری و شجاعت خرد را ره توشه می داند : " آن که به خرد توانا شد ، ترس برایش نامفهوم است " .
و سپس در ایهامی جالب جهان تیره را برای مرد کهن میدانی برای قیام و مَد می بیند و می پرسد : " آن گاه که شب فرا رسید و همه پدیدگان فرو خُفتند ابردریاها به پا می خیزند، آیا تو هم بر می خیزی ؟ "
و باز می گوید :" روانی که درد روشنگری و گسترش خرد را ندارد به سختی بیمار است ".
در گام نهایی این جمله را مطرح می کند : " بی مایگی و بدکاری پاینده نخواهد بود ، گیتی رو به پویندگی و رشد است . با نگاهی به گذشته می آموزیم آدمیان، نابخردیهایی همچون : برده داری ، همسر سوزی و زنده بگور کردن کودکان و ... را رها نموده اند. خردورزی ! آدمی را پاک خواهد کرد ."
بی شک یکی از زیباترین جملاتی که تا کنون شنیده ام نیز همین جمله آخر ارد بزرگ است که : خردورزی ! آدمی را پاک خواهد کرد .
آنچه در کلام این " سرآمدان "هویداست داشتن درد ، چگونگی و بخشش از خرد است آنها زاینده اندیشه ای برتر برای انسان از خود بیگانه عصر امروزند . آنها آینده جهان را رو به رشد و خرد می بینند آنها در سه شاهکار بی نظیرشان "چنین گفت زرتشت" ، " برآیند " و " پیامبر " خط بطلانی بر نظریه تکرار تاریخ می کشند می توان از اندیشه آنها آموخت اگر یک حالت بخوبی توسط فرهیختگان درک شود و نتیجه کلی و مشخصی از آن برداشت شود می توان امیدوار بود در صورت مثبت بودن ادامه و در صورت منفی بودن برای همیشه پاک شود . آنها تاریخ را محل ایست و باز تولید آن نمی دانند بلکه در نظر آنها تاریخ آموزه ای برای رسیدن به خط رشد بشری در طول زمان است که مسیر رشد آن باید همچنان ادامه یابد.
من یک سئوال از طرفداران بازگشت اتفاقات تاریخی دارم
بطور مثال در کجای تاریخ هندوستان سراغ دارید که دموکراسی اینچنین حاکم بوده باشد و یا جوامع بسیاری که در سطح دنیا اینچنین اداره می شوند ؟
دموکراسی و مردمسالاری امروز برآیند خرد کل مردم جهان در طول تاریخ است و البته ایرانیان اولین هواداران آن بوده اند ( با تشکیل مجلسی از نمایندگان اقوام مختلف ایرانی در زمان کوروش هخامنشی ) .
شاید عده ای بگویند مگر پیشتر از زبان آنها نگفتید که انسانها همواره زاده می شوند و یا جهان هیولای انرژیست که آغاز و پایان ندارد وتنها خود را دگرگون می سازد؟ پس تاریخ هم خارج از آدمهایش نخواهد بود !
باید گفت منظور هر سه آنها از تکرار آدمیان نه در شکل اولیه بلکه در ادامه پایان مرحله قبل است یعنی تکامل بشری به نقطه صفر باز نمی گردد بلکه هر روز و در هر دوره به مقام عالی تری دست می یابد .
لذا تاریخ نیز مجالی برای باز گشت ندارد....
اُرد بزرگ : تاریخ هیچگاه تکرار نشده و نخواهد شد آنچه روی داده و در حال رخ نمودن است پیراسته شدن ایده های بشری از ناراستی هاست .
اُرد بزرگ به روشنی به این موضوع اشاره می کند : " تاریخ هیچگاه تکرار نشده و نخواهد شد آنچه روی داده و در حال رخ نمودن است پیراسته شدن ایده های بشری از ناراستی هاست ."
سخن من در مورد همانندی های این سه مرد به پایان رسید
با خود می گویم آیا توانستم آرمان و همانندی های آنها را درست مطرح کنم ؟ و یا اینکه واقعا آنها که هستند؟
نیچه فیلسوف است ؟ یا نوازنده پیانوی چیره دست و یا موسیقیدانی عاشق واگنر ؟
جبران شاعر است ؟ فیلسوف است ؟ و یا نقاشی چیره دست ؟
ارد حکیم است ؟ طراح طنزسیاهی توانا و پیشروست ؟ و یا نظریه پردازی در مورد ساختار جغرافیای جهان ؟
اینجاست که بر می گردم
می بینم آنها حتی در شکل هویتی خویش نیز ، نظیر هم هستند .
و نکته ظریف و مشترک در بین آنها هنرمند بودن هر سه است .
آیا هنر نمی توانست حامل اندیشه های آنان باشد ؟
آیا هنر برای آنان وسیله و ابزار بود ؟
چرا هر سه آنها از پس هنر متجلی می شوند و سپیده دم طلوع آنها از پس کوههای هنر است ؟
آیا هنر وسیله درمان روان انسانهاست ؟
و یا به وجد آورنده روان آنها ؟
اگر اینگونه باشد سخنان این سه بسیار کلی تر و همه جانبه تر است
پس می توان گفت:
هنر نمایشگر روان سرکش و برانگیخته آنهاست.
هنر باز تولید رویاهای فروخورده آنهاست.
هنر برای هر سه آنها مجالی است خلسه گونه که در آن روان خود را با گذشتگان و آیندگان گره می زنند ...
فکر می کنم باز هم باید بکاوم ...))
تاریخ:سه شنبه، 23 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش ساعت: 12:49 AM
حکیم عمر خیام (خیامی) در سال 439 هجری (1048 میلادی) در شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقیان بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نیشابوری علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت.
تلاشها
خیام در سال 461 هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و در آنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی القضات سمرقند اثربرجسته خودرادر جبر تألیف کرد. خیام سپس به اصفهان رفت و مدت 18 سال در آنجا اقامت گزید و با حمایت ملک شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک، به همراه جمعی از دانشمندان و ریاضیدانان معروف زمانه خود، در رصد خانه ای که به دستور ملکشاه تأسیس شده بود، به انجام تحقیقات نجومی پرداخت. حاصل این تحقیقات اصلاح تقویم رایج در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی (لقب سلطان ملکشاه سلجوقی) بود. در تقویم جلالی، سال شمسی تقریباً برابر با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 45 ثانیه است. سال دوازده ماه دارد 6 ماه نخست هر ماه 31 روز و 5 ماه بعد هر ماه 30 روز و ماه آخر 29 روز است هر چهارسال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز است هر چهار سال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز می شود در تقویم جلالی هر پنج هزار سال یک روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم گریگوری هر ده هزار سال سه روز اشتباه دارد.
بازگشت به خراسان
بعد از کشته شدن نظام المل پس ملکشاه، در میان فرزندان ملکشاه بر سر تصاحب سلطنت اختلاف افتاد. به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی از این امر، مسائل علمی و فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود به فراموشی سپرده شد. عدم توجه به امور علمی و دانشمندان و رصدخانه، خیام را بر آن داشت که اصفهان را به قصد خراسان ترک کند. وی باقی عمر خویش را در شهرهای مهم خراسان به ویژه نیشابور و مرو که پایتخت فرمانروائی سنجر (پسر سوم ملکشاه) بود، گذراند. در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی دنیا به شمار می رفت و دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند. بیشتر کارهای علمی خیام پس از مراجعت از اصفهان در این شهر جامه عمل به خود گرفت.
خیام و علم ریاضیات
دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است. وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب را بررسی کند. اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد منفی در آن زمان، خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و به سادگی از کنار امکان وجود سه جواب برای معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا چهار قرن قبل از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها (به صورت کاملتر) بیان کرد، پیش نهد. خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات "اصل توازی" (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد. در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد. بسیاری را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید. البته گفته می شودبیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.
خیام و علوم دیگر
استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده است. اخیراً نیز تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که ارتباط او را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید می کند. تاریخنگاران و دانشمندان هم عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا که گاه وی را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست. اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است. برخی برای بیان اندیشه او تنها به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری پربار سرانجام در سال 517 هجری (طبق گفته اغلب منابع) در موطن خویش نیشابور درگذشت و با مرگ او یکی از درخشان ترین صفحات تاریخ اندیشه در ایران بسته شد.
تاریخ:سه شنبه، 23 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش ساعت: 12:44 AM